یک روز از خواب بیدار میشی ، می بینی همه چیز مثل یک خواب بوده ، هنوز توی توهمی که تو کدوم دوران هستی ، جوونی هات یا به عبارتی بچگی هات ، یا به قولی حالا دیگه بزرگ شدی ، نمی دونی حالا باید از گذشتت بگی یا از حال ، باید از عشقی که از قبلها یدک میکشی بگی ، یا از تجربه ی اون همراه با حس به ظاهر پختگی خودت ،نمی دونی اصلآ باید بنویسی یا نه ، یا حتی آیا حق نوشتن داری یا نه ؟ ولی خوب میدونی که حداقل نوشتن آرومت میکنه ، حالا اگه حتی یک نفر فقط تو رو بخونه..
همیشه میگفتیم که عشق ،امید ،وصداقت راز موندگاری هستند برای دوتا عاشق ، حالا هم چیزی اضافه نشده فقط میشه گفت تعبیرم از عشق یه جوره دیگه شده ، یه زمانی بود درک عشق برام خیلی سخت بود ، چیزی بود مثل تمسخر ،مدتی بعد به خیال خود ختم عاشق ، حالا...
تازه میفهمی بابا ول معطلیم ، شاید دیدت عوض بشه بدونی که هیچی از عشق نمی دونی ، اگه راستش رو بخای سر در گم.
رو میاری به بعضی چیزها که شاید کمی آرومت کنه یا شاید آرومتر. ولی بعد کمی که فکر میکنی میبینی آرامش توی چیزهایی خیلی عمیقتر از این حرفهاست ، وبعد خودت رو درگیر یک دنیای جدید که پیش روت هست حس میکنی با دوستای جدید درمیون راه ، میمونی یا ترک میکنی بستگی به خیلی چیزها داره ، که آخرش عزمت رو به موندن جزم میکنی و میگی
یا علی !
بعد هم ادعا رو میگذاری کنار و به همه ی اونهایی که میتونن میگی به حرمت همون یا علی اگه میتونید دستمو بگیرید.
با یاد حق ، در پناه حق ، وبه امید حق ،
یا حق.
از فرودینه تا جور دکتر داوود بیات جناب صارمی امپراتور هیوا اشک معشوق صدای خیس باران فوران پارسا With other پرستش